زیر بارون می دوید …
بارون شدید شده بود و با شدت به سر کچلش میخورد و به سمت بالا بر میگشت…
سر خوشانه بالا و پایین می پرید …
از در اسایشگاه بیرون دویید و بدون توجه به نگاه های خیره داد زد
– خدایا بلاخره بهم بله داد … خدا بعد از سه سال بهم بله داد…
روشو کرد سمت ساختمون اسایشگاه و به پنجره قدی ااتاقش نگاه کرد…
پنجره ایی که دختر مورد علاقه اش رو پشت شیشه اش قاب کرده بود…
دختر ۲۴ ساله ایی که حتی خواهر و برادرش او را تترک کردند چرا که نمی توانست راه برود…
دختر معلولی که نمی توانست پاهایش رو تکان دهد…
دختر فلجی که دنیاش شده بود…