داستان عاشقانه سارا | وبسایت بزرگ عاشقانه تنهایی
عنوان پاسخ بازديد آخرين ارسال
«  ♥: Ž••• عــکـــس نـــوشـــتـــــه •••: ♥ 495 18608 820
«  حقیقـــــــــــــــت تــــلخ 15 102 820
«  جای کی خالیه؟ 3394 95495 ali_CR7
«  ❀◕ ‿ ◕❀ اگه از دست نفر قبلی ناراحت بشی، چه جو... 209 2901 ali_CR7
«  مشاعره با ترانه های خوانندگان 1200 23408 miladi2010
«  دانلود موزیک ویدیو آهنگ مهدی جهانی و علیشمس ب... 1 67 sayeh
«  همین الان دلت واسه کی تنگ شده ؟ اگه بود بهش چ... 83 4782 sayeh
«  زخمی تر از همیشه 9 120 sayeh
«  داری چه آهنگی گوش میدی؟ 1606 45870 Arefe7680
«  زندگی آی زندگی خسته ام 17 893 miladi2010
«  ♥ •♦ خـــــیـــــــــآل ♦• ♥ 372 13745 miladi2010
«  llιمــَغــزِ נَر رَفــتـﮧιll 364 14454 miladi2010
«  سکوت بغض...miladi2010 474 13403 miladi2010
«  فرشته ای به نام مادر 13 525 Arefe7680
«  ❤❤خلوت کده تنهایی من❤❤Arefeh7680 37 397 Arefe7680
«  •••فکر خراب◘◘◘ 47 1168 Arefe7680
«  (»◡«) گالری تک عکس تنهایــی (»◡«) 12 1072 miladi2010
«  (نــــقــــاشـــی) 12 1139 miladi2010
«  >>>بغض. بارون. تنهایی<<< 256 8736 miladi2010
«  ♥حرفام با خدا♥ 24 340 miladi2010







مکان تبلیغاتی
تبلیغات
آخرین نوشته های منتشر شده
مکان تبلیغاتی
تبلیغات
آخرین کارت پستال ها
آخرین نظرات کاربران تنهایی
  • Farshid: روی لینک نگه دارید و گزینه save as رو بزنید...
  • Farshid: روی لینک نگه کلیک راست کنید و گزینه save as رو بزنید...
  • razi: خیلی دوست دارم بدونم چه جوری دانلود کردین :-(...
  • Ashkann: چرا نوشتید mp3 وقتی mp4 هستش.؟! لطفاً نسخه mp3 شو بذا...
  • فرشید: خیلی ناراحت شدم متاسفم خدا ریشه همچین مردارو بکن...
  • *: اره واقعا همونطور که ادما در خوب بودن حالمون تاث...
  • Ramin: Awli...
  • (🎵Sarahtaati.tak(👑Queen of pop: واقعا خیلی زیبا بود👌👏👏👍❤❤🌹...
  • میلاد: عزیزم روی لینک دانلود نگه دار گزینه ی ذخیره ی پیو...
  • حسین: بسیار زیبا و دلنشین به امید بهترینها از سوی مدیر ...
متولد چه ماهی هستید؟
تبلیغات متنی

داستان عاشقانه سارا - Tanhae.Com

سلام سارا هستم…
قبلا داستانمو نوشته بودم ولی دوستان درخواست کردن کاملشو بنویسم… ۱۶ سالم بود ی دختر تقریبا زیبا ولی مغرور اینقدر زیاد بود که بعضی وقتا خیلی چیزا رو به خاطر غرورم از دست میدادم ولی الان….

ادامه داستان عاشقانه سارا در ادامه مطلب

بگذریم چیزی ازش نمونده…. بعد از کلی درس خوندنو تلاش بالاخره تو مدرسه نمونه دولتی کاشان قبول شدم ی بچه درس خون که از زندگیش به جز بچگی و درس هیچی نمیفهمید زیاد شیطنت میکردم ولی کاری نمیکردم که به درسم لطمه ای بخوره راستش عشقه خارج و بورسیه گرفتن بودم دوم دبیرستان بودم ی روز دیدم بچه ها خیلی دارن پچ پچ میکنن و حرف ی پسرو میزنن کنجکاو شدم ببینم کیه از نگین پرسیدم قضیه چیه گفت ی پسره اومده تو این محل خفن هاااان ولی هرچی بچه ها خواستن مخش کنن نتونستن راسته کاره خودته گفتم بیخیال بابا کم دردسر دارم فقط این یکی کمه از مدرسه که زدم بیرون دیدم ی پسره خیلی با شخصیتو متین در عین حال جذاب و خوش تیپ که تاحالا این طرفا ندیده بودمش داره رد میشه نگین گفت اینه گفتم چی!!!! گفت چی نه… کی… گفتم خو کی؟؟؟ گفت همینی که امروز حرفش بود گفت ایییییش این کجاش خوشگله با این قیافش… اخرا سال چند ماهی میشد که فک میکردم ازم خوشش اومده بچه هام هیمنو میگفتن هر موقعم میخواس بیاد باهام حرف بزنه ی جورایی ضایعش میکردم که کلا بیخیال میشد ی روز ی چن تا پسر مزاحمم شدن همون پسره که اسمش سامان بود و دیدم که با عجله به طرفم میدوعه باهاشون دعواش شد داشت بد جور کتک میخورد داد زدم بسه آقا سامان دخالت نکن با فریاد گفت برو خونه سارا بدو از اینکه اسممو میدونست تعجب کردم ولی سریع رفتم زنگ دره ی خونه رو زدمو کمک گرفتم هرچی بود داشت به خاطر من کتک میخورد ی پیر مر درو باز کرد شروع کردم به گریه کردنو ازش خواستم کمکم کنه رفت جداشون کرد سامان بد جور اسیب دیده بود اومدم پیشش گفتم نیاز به دکتر داری پاشو بریم گفت نه بابا خوبم اشکاتم پاک کن تحمل دیدنشو ندارم خودمو زدم به اون راه گفتم نباید دخالت میکردی گفت دوست داشتم بهش چشم غره رفتمو با حرس داشتم میرفتم که با صدای اروم و مظلوم گفت من تا حالا به هیچ دختری شماره ندادم الانم واقعا خیلی با خودم کلنجار رفتم که اینکارو بکنم از جاش بلند شد اومد رو به روم ی کاغذ بهم داد و گفت من هنوزم توقع ندارم که منو بخواین ولی از همون بالا سری میخوام که…. مکث کرد صداش پر از غم بود از روی ترحم و دلسوزی نه ولی راستش ی جورایی ازش خوشم اومده بود شماره رو گرفتمو دویدم تا شب هر چی خواستم زنگ بزنم نمیتونستم راستش میترسیدم اخه میدونستم اگه باهاش دوست بشم کله مدرسه باهام دشمن میشن ولی به حرفه قلبم گوش کردمو زنگ زدم اول خواستم امتحانش کنم گفتم بزار ببینم با دختر چجوریه
الو؟؟؟؟؟ الو سلام خوبی؟؟؟؟ شما؟؟؟؟(خندم گرفت اینگار دختره)ی دوست…مزاحم نشین لطفا خدافظ
تو دلم قند آب شد از این رفتارش دوباره زنگ زدم بله مگه نگفتم مزاحم نشین…. گفتم من،من سارام….اینو که گفتم ساکت شد هیچی نگفت هیجان زده گفت سارا؟؟؟؟تویی؟؟ این صدای توعه خدا شکرت ….خیلی خوشحال شدم که اینقدر واسه سامان مهم بودم منو سامان باهم دوست شدیم روز به روز علاقه ام بهش بیشتر میشد و جالبیش این بود که ی پسر ۱۹ ساله هیچ وقت ازم ی خواهش نا معقول نکرد منو سامان تقریبا ی سال باهم دوست بودیم همه جا باهم میرفتیم دیگه همه میدونستن بهمون تو محل میگفتن لیلی و مجنون ی جور شده بود که هرکی میخواست عشقی رو مثال بزنه مارو میگفت قرار شد منو سامان با خانواده هامون حرف بزنیم سامان چن باری حرف زد ولی انگار خانوادش همش مخالفت میکردن اینجوری که من شنیده بودم دختر عموشو واسش میخواستن ولی سامان همیشه به من میگفت نترس سارای من خدامون بزرگه من جرات نداشتم به خانوادم بگم چون مطمعن بودم به خاطر سنم اجازه نمیدن

و اما روز های…
دو هفته بود از سامان خبری نبود فکر میکردم جا زده اخه اصن امکان نداشت سامان ی ساعت بدونه من بمونه هرچی زنگ میزدم گوشیش خاموش بود تو محلم نمیدیدمش دیگه توانه درس خوندن نداشتم حالم خیلی خراب بود سامان هیچ وقت نذاشت به درسم خاطر اون لطمه بخوره ولی الان با رفتنش همه چی رو خراب کرده بود ی شب که طبقه معمول اهنگی که سامان واسم میزدو گوش میکردم ی دفعه گوشیم زنگ خورد بی میل میخواستم جواب بدم که چشمم روی اسم خشک شد ((سامانم)) سریع گوشی رو برداشتم بدون سلام شروع کردم به غر زدن چرا زنگ زدی اصن میخواستی دیگه زنگ نزنی.توکه منو نمیخواستی چرا گذاشتی وابستت بشم نامرد داد میزدمو عقدمو خالی میکردم اشکام سرازیر شد سامان هیچ وقت دوست نداشت گریه کنم سارا؟؟؟؟ ساراخانوم؟؟؟ زنگ زدم حلالیت بطلبماااا نمیخوای جوابمون بدی؟؟؟؟ جوابشو نمیدادم فقط گریه میکردم… قربون اون اشکاتم برم گریه نکن تو که میدونی با گریه هات خوردم میکنی صداش رنگ بغض گرفت برای اولین بار صدای گریه عشقمو شنیدم گفتم کجا بودی باید همین امشب ببینمت گفت 

نمیشه گفتم یا ساعت ده میای یا همه چی تموم
گوشی رو قطع کردم ساعت ده رفتم پشت در دل تو دلم نبود سر ساعت ده اومد وقتی دید دیدمش بدونه هیچ حرفی تند رفت باورم نمیشد این سامان من بود؟؟؟؟ چرا موهاشو زده بود؟؟؟ چرا اینقدر لاغر شده بود؟؟؟؟چرا واینستاد باهام حرف بزنه؟؟!! دنبالش دویدم هرچی صداش کردم فایده نداشت اون دیگه رفته بود….
صبح پاشدم سریع آماده شدم میخواستم بعده مدرسه سریع برم پیشه سامانو واسه این دو هفته بهش کلی غر بزنم اون روز تو مدرسه حالم خیلی خوب بود ظهر تا زنگ خورد دویدم سمته خونه سامان اینا ولی هرچی نزدیک میشدم ی صدای قرآن برام واضح تر میشد وقتی به در خونه رسیدم ماتم برد چشمام سمته پلاکاردا کشیده شد فوت مرحوم سامان رزاقی را…. دیگه نتونستم ادامه بدم نگاه به عکس کرد اینکه سامانه منه؟!!! چرا عکسش اینجاست؟؟؟؟ چرا از خونشون صدای گریه میاد؟؟؟؟ دیگه جز صدای هق هق من و قرآن صدایی شنیده نمیشد….

سامانه من…. سامانم رفته بود…. همون شب اسمونی شد بود…. اون دو هفته سامان شیمی درمانی میشده نمیخواسته من بفهمم… سرطان خون داشته….

برای اخرین بار نذاشتن ببینمش نذاشتن بوش کنم نذاشتن صداش کنم تذاشتن بگم سامان بلند شو سامان ببین دارم گریه میکنم بلند شو سامان مگه نگفتی هرکاری بگم میکنی بلند شو این ی دستوره….نذاشتن واسه آخرین بار باش خداحافظی کنم گفتن بهش نامحرمی…

خودم یادم نمیاد ولی میگن دو بار خودکشی کردم ولی یادمه که ی ماه تو تیمارستان بستری بودم ی شب سامان اومد به خوابم گفت سارا خوب شو زود میای پیش خودم فقط خوب شو روز بعد همه تعجب کردن دکتر میگفت کاره خدا بود که خوب شد…

من سارا ۱۸ سالمه حدود یک سالو هفت ماهه که از مرگ سامان میگذره بعضی وقتا دلم خیلی هواشو میکنه بعضی وقتا دلم میخواد بهش بگم سامان اینکارو بکن این ی دستوره اونم با لبخند همیشگیش بگه چشم قربان دلم میخواد دوباره واسم اله ناز بخونه….
سامانم زود رفتی…..

واسه شادی روحش دعا کنید دوستای خوبم….

قدره اونایی رو که دارید بدونید تا قبل از اینکه تبدیل بشه به اونایی که داشتین..

 

نویسنده : Farshid
تاریخ : ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
ساعت : ۱۶:۵۸
بازدید مطلب 1,617
ابر برچسب های تنهایی
۵ نظر برای “ داستان عاشقانه سارا ”
  1. فاطمه می‌گه:

    وقتی تعریف میکردی فکرمیکردم شوخیه …همه حرفات شوخیه ولی قلبم به شدت دردگرفت….من عاشق نشدماااا ولی خوب میتونم حال عاشقارودرک کنم واقعاناراحت شدم امیدوارم بتونی بایادش زندگیتوکنی ولی هیچ وقت ناامیدنشووووو خوب زندگی کن خداباعاشقاخیلی رفیقه دوست دارم ابجی گلم

  2. فاطمه می‌گه:

    سلاممممم خوبین وبلاگ زیبایی دارین تشکررررررر

  3. ارزو می‌گه:

    سارای عزیزم سلاااام امیدوارم حالت خوب باشه اقاسامان ان ساءا…وسط بهشته توخودتوناراحت نکن این روزا عشق پاک داشتنش افسانست اجی خووووبم دل گنده باش هنوزم میتونی شادباشی این دنیا همش یه خوابه خواب.

  4. راضیه می‌گه:

    خیلی قشنگ بودش داستان عاشقونتون من که کلی گریه کردم …

  5. behrooz-only می‌گه:

    فقط میتونم بگم لایک همین خواهر گلم خدا بهت صبر بده:)
    روح اقا سامانم شاد یه فاتحه هم براش خوندم:)
    خواهر گلم تو هم برای همه اونایی که همو دوس دارن دعا کن اونایی که واقعا عاشقن به هم برسن:)
    موفق باشی

نظرتون رو برای ما ارسال کنید